وسکوت اینچنین آغاز شد
حرف هایی که گفته نتوان کرد...
روبرویت می نشینم
در چشمانت گم می شوم
و از اعماق وجودم تو را فریاد می زنم
ولی این بار نه با دهان که با چشمانم تو را فریاد می زنم
صدایم حتی هنگام گفتن اسمت هم عاجز است
گاهی ماهی دلم در دریا بهانه تنگ می گیرد
تو نیستی!
از اولش هم نبودی!
به خودم می آیم
دفترم را باز می کنم
نگاه می کنم
به چیزهایی که نوشته ام
به نقاشی هایی که بعد از کشیدن خط خطی کرده ام
به تو که اینجا نیستی
به منی که نه هستم!
در این مشوش شب
می خواهم باز هم بنویسم
دستم می لرزد٬
به تو فکر می کنم
دلم می لرزد...
۳۱/۰۵/۸۷
انسان ها می کوشند تا خلاء نداشته هایشان را با تظاهر به داشتن آن پر کنند.
صداقتو یادته؟
...و عشق آخرین حرف ما بود.چرا نه ؟
پایان آغازی است برای شروع ابدیت
و ما آغاز کردیم این تنهایی را
برای ساختن ابدیتی بی پایان.
شروع کردیم تنهایی را
مقدس شمردیم غم را
ستودیم عشق را
و پرستیدیم معشوق را ...
دیگر باکی نیست
بگذار هر چه می خواهد بشود ، بشود
که هم پایان دست ماست و هم بی نهایت
پس بزن بر کوس تنهایی که آهنگین صدایی دارد این بانگ جرس ...
۲۷/۰۵/۸۷
خیلی دوست دارم بویی که بر اثر سوزاندن جسد آدمیزاد در هوا متصاعد می شود را استشمام کنم.
روزگاری باید به هند بروم...
حتی ساعت دیواری اتاقم هم از من بدش می آید.
شب ها با صدای مسخره اش مانع خوابیدن من می شود!
از چشم گیوتین فضا هم سری است برای قطع شدن.
عشق مانند جنینی است که اگر به آن اهمیت بدهی به دنیا می آید.
مانند نوزادی حرامزاده !
آری
یاری نیست٬کاری نیست
مونس و غم خواری نیست
من در این شهر سکوت
پی کاری هستم
تشنه ی یاری هستم
هیچ کس هست که پیغام مرا
با صدای گرمش
پاسخی گوید؟ "آری هستم!"
۲۶/۰۳/۸۴
در حین گرد گیری کتابهایم این تکه کاغذ را پیدا کردم.
یادگاری از روزهای دبیرستان.کلاس دوم؟
یادش بخیر...
بالاخره همانی شدم که مدت ها بود در پی اش بودم.
حالا دیگر تنهای تنها هستم.دیگر مجبور نیستم لحظاتم را با کسی به اشتراک بگذارم.دیگر مجبور نیستم برای کارهایی که می کنم به کسی توضیح بدهم.
این هم خودش نوعی خوشبختی است...
در زندگی هر انسانی لحظاتی وجود دارد که بی اختیار به خودش،به کارهایش وبه زندگی اش فکر می کند. قبل از خواب،در توالت،هنگام نماز سر کلاس و... .
من از این این خوشحالم که دیگر آزادم و می توانم همیشه و همه جا فقط و فقط به خودم فکر کنم.
امروز یک چیز عجیب دیدم.شارژ گوشی ام از سه روز پیش فقط دو خانه کم شده بود و عجیب تر از آن صدای زنگ اس ام اس بود که برایم تازگی داشت!
باهمه قطع رابطه کرده ام.با آنهایی که نگرانشان بودم،با اآنهایی که نگرانم بودند.
نگران!
چقدر این واژه به نظرم مسخره و احمقانه می آید!
در این دنیا همه به فکر خودشان هستند.همه...
این را خیلی دوست می دارم:"...و این جهان پر از صدای حرکت پاهای مردمی است که همچنان که تو را می بوسند در ذهنشان طناب دار تو را می بافند."
در یکی از شب هایی که حال خوبی نداشتم،چشم گشودم، خودم را در هاشمیه دیدم.نمی دانم چطور تا آنجا متوجه نشده بودم که به کجا می روم!
ساعت 11 بود...
هوا کمی گرم بود.
در آنجا لحظات گم شده ی خودم را می یابم،اسب رم کرده ی احساسم رام می شود.
در آنجا لحظاتی را می یابم که فارغ از مشغله های فکری ام.
نیروی عجیبی دارد...
دفتر خاطراتم را مرور می کنم...
چند روز پیش نوشته بودم
"...می خواهم کاغد های دفترم را بجوم.
عصر جمعه ثانیه ها به ننگی و نکبتی می گذرند..."
از این به بعد فقط می خواهم نامجو گوش کنم،آهنگ سه تار و پیانو را ببلعم،می خواهم در اخوان در فروغ در شاملو محو شوم...
حالا دیگر هیچ کاری برایم لذت بخش تر از اینها نیست.
"قاصدک ! هان ، چه خبر آوردی ؟
از کجا وز که خبر آوردی ؟
خوش خبر باشی ، اما ،اما
گرد بام و در من
بی ثمر می گردی
انتظار خبری نیست مرا
نه ز یاری نه ز دیّار و دیاری باری
برو آنجا که بود چشمی و گوشی با کس
برو آنجا که تو را منتظرند
قاصدک
در دل من همه کورند و کرند
دست بردار ازین در وطن خویش غریب
قاصد تجربه های همه تلخ
با دلم می گوید
که دروغی تو ، دروغ
که فریبی تو. ، فریب
قاصدک هان ، ولی ... آخر ... ای وای
راستی آیا رفتی با باد ؟
با توام ، آی! کجا رفتی ؟ آی
راستی آیا جایی خبری هست هنوز ؟
مانده خاکستر گرمی ، جایی ؟
در اجاقی طمع شعله نمی بندم، خردک شرری هست هنوز ؟
قاصدک
ابرهای همه عالم شب و روز
در دلم می گریند"
گذشتيم
از خودمان
وقتي كه هيچ كس نمي گذشت
گذشتيم
از پلي كه نبود
از تو كه نيستي
از ما كه ديگر هيچ آرزويي ما را نمي سرايد
(پاریزی)
هیچ تفریحی برایم لذت بخش تر از بازی کردن با بچه ها نیست.
وقتی با آنها بازی می کنم می دانم که از بازی کردن با من هیچ نقشه ای ندارند٬هیچ کلکی توی کارشان نیست٬معصومیت و صداقت را می توانی در چشم آنها ببینی!
لااقل مطمئنی که پیش خودشان در مورد تو هیچ فکری نمی کنند.با خودشان نمی گویند:
"منظورش از این حرف چه بود؟
منظورش از آن طرز نگاهش چه بود؟
در مورد من چه فکری می کند؟"
تازه اگر قهر هم بکنند زود آشتی می کنند!
بازی کردن با بچه ها خیلی بهتر بازی کردن با آدم بزرگ هاست...
فکر می کنم اگه حضرت یوسف پیامبر قوم لوط می شد خدا داستانشو توی قرآن
نمی آوُرد !
در اين پست، تصوير جلد برخي كتابهاي جعلي يا تحريفشده كه به نام صادق
هدايت عرضه شده است، براي اطلاع علاقمندان و خوانندگان آثار اين نويسنده
معرفي ميشود.




| نام کتاب | ناشر | سال نشر | تعداد مغایرت با متن اصلی |
| پیام کافکا و بوف کور | مجید | 1383 | 274 |
| وغ وغ ساهاب | امید فردا | 1382 | 30 |
| حاجی آقا- سگ ولگرد | امید فردا | 1382 | 73 |
| سگ ولگرد | آزاد مهر | 1382 | 174 |
| فوائد گیاهخواری | آزاد مهر | 1381 | |
| دیوار | آزاد مهر | 1382 | 43 |
| اصفهان نصف جهان | آزاد مهر | 1382 | 51 |
| زنده بگور | نگاه | 1382 | 55 |
| فوائد گیاهخواری | مجید | 1383 | 799 |
| سگ ولگرد | مجید | 1382 | 95 |
| گزیده داستانهای کوتاه 1 | کاروان | 1381 | 216 |
| گزیده داستانهای کوتاه 2 | کاروان | 1382 | 395 |
| ترانههای خیام | راشین | 1380 | حذف تمام نوشتههای صادق هدایت |
|
دیوار (عناوین زیر به صورت یک مجموعه توسط انتشارات "جامه دران" و با عنوان "متن اصلی" منتشر شده که کذب محض است) |
جامه دران | 1383 | |
| زنده بگور | جامه دران | 1383 | 12 |
| سگ ولگرد | جامه دران | 1383 | 245 |
| سه قطره خون | جامه دران | 1383 | 194 |
| فوائد گیاهخواری | جامه دران | 1383 | 78 |
| گروه محکومین | جامه دران | 1383 | 663 |
| مسخ | جامه دران | 1383 | 295 |
| نوشتههای پراکنده | جامه دران | 1383 | 195 |
| زند و هومن یسن | جامه دران | 1383 | 952 |
| سه قطره خون | نگاه | 1383 | 415 |
| سگ ولگرد | نگاه | 1383 | 415 |
| زنده بگور | نگاه | 1383 | |
| گروه محکومین | نگاه | 1383 | 616 |
| زند و هومن یسن | نگاه | 1383 | 376 |
| وغ وغ ساهاب | نگاه | 1383 | 98 |
منبع: دفتر صادق هدایت
گاهی تصمیمی فرصتی شايد
گاهی فاجعه ای عبرتی باید
تا آخر عمر بچه ماندن ندارد اشکال
دنیا که تو را قلوی سختی زاید ...
