تبليغاتX
ازتهی سرشار،جویبارلحظه ها جاریـست

خاطره
 

1 ساعت* از وقت امشب را اختصاص دادم به گوش دادن آهنگهای چند سال پیش .

... یاد آوری خاطرات شیرین گذشته

 

*شاید هم بیشتر!

 

+87/06/31 bagher68
دوستی
 

کسی که به خاطر ثواب ٬ کاری را انجام دهد ،

یعنی خدا را به خاطر جیبش می خواهد.

سعی می کنم اگر کاری انجام دادم ، به صِرف ، برای رضای خدا باشد.

 

+87/06/30 bagher68 |
فرشته ها.

وقتی زل می زنی تو زلال چشما و بی کران پاکی و معصومیت یه فرشته،

دیگه از زمین و زمینی بودن بیزار می شی.

دلت می خواد تا دنیا دنیاست نگاش کنی و حتی یه لحظه هم

چشم از چشماش برنداری ، مبادا از فیض نگاش محروم شی.

اینجور فرشته ها کم پیدا می شن.بودنشون بین ما زمینی ها موهبته.

خوب می دونم که خدا به جای پا،

دو تا از اون بال خوشگلا بهشون داده تا هر جا که دلشون خواست

بالا  برن و خدا رو غیر از اینجوری که ما روی زمین می بینیم ببینن.

 

پس فرشته ها رو از خودمون نرنجونیم.

مبادا آه دل پاکشون بره پیش خدا و زمین گیرمون کنه. اونوقت دیگه ...


+87/06/29 bagher68 |
...
 

مادر عاشق فرزند است.

پدر فرزند را دوست دارد.

 

+87/06/28 bagher68 |
دنیا.
 

تولد٬ به مراتب از مرگ ٬ هولناک تر است !

چون خدا ما را دوست دارد ٬ با شعور بدنیا نمی آییم.

 

+87/06/26 bagher68 |
....
 

مهم نیست کجایی و چه کار می کنی و چقـــــدر ازش دوری ...

 

مهم اینه که همیشه به یادشی!

 

پ.ن :(4نقطه هیچوقت با 3نقطه هم معنی نیست!)

 

+87/06/25 bagher68 |
گناه.
 

*اگر گناه کردن همان پیروی از هوای نفس درون انسان است٬

چرا آن را به گردن شیطان می اندازیم؟

 

*خیلی از ماها به غلط ٬شیطان را موجودی کریه المنظر می پنداریم ،

غافل از اینکه همیشه گول زیبایی شیطان را می خوریم!


+87/06/24 bagher68 |
قانون پایستگی انرژی.
 

 

پ.ن(پیش نیاز) : لطفا قبل از خواندن این پست ٬یک بار تعریف قانون پایستگی انرژی را با خود تکرار کنید ولی به جای کلمه ی انرژی٬ کلمه ی بدن انسان را به کار ببرید.

 

 

ملکول های تشکیل دهنده ی بدن ما قبلا برای چه کسی کار می کرده اند؟

یا بهتر بگویم

ملکول های تشکیل دهنده ی بدن ما قبلا بدن چه کسی را تشکیل می داده اند؟

 

 

پ.ن:اگر به خاطر شکممان دست به کارهای غیر انسانی بزنیم٬طمع داشته باشیم و یا اگر فقط برای شکممان کار کنیم ٬در هر صورت سرمان کلاه رفته است.چون این ذرات متعلق به همین دنیا هستند و بدن ما متعلق به همین دنیاست.مانند ماشینی که برای آزمون گواهینامه رانندگی با آن امتحان می دهیم.

فقط و فقط باید به فکر اعمالمان* باشیم.و تن پروری هیچ دردی را دوا نمی کند کما اینکه اگر به آن اهمیت بدهیم دچار خسران شده ایم.

 *شاید بعضی ها فکر کنند منظور من از اعمال همان چیزی است که آخوند ها می گویند.

ولی منظور من از اعمال کارهایی است که (برای خودمان) انجام می دهیم.

روح ما جاودانه است.چه زیباست در این دنیا، به فکر پرورش روح خود باشیم.

برای مثال یک قطعه موسیقی زیبا می تواند چنان انسان را به وجد بیاورد و انرژی مثبت ایجاد کند که غذا هرگز قادر به ایجاد آن نیست٬نبوده و نخواهد بود.چون در واقع موسیقی بر روح آدمی تاثیر گذاشته و این روح است که جاودان خواهد ماند.

 

+87/06/23 bagher68 |
1،2 و نتیجه گیری.
 

 

۱:

به این روال عادت کرده ام.اینکه تا ساعت ۳-۲.۵ بعد از ظهر بخوابم و وقتی هم که بیدار شدم تا افطار خودم را سر گرم کنم.البته ته دلم(فکر کنم وجدان ام است!)

می گوید لااقل یک روز صبح زود تر بیدار شو ببین آنهایی که بالاجبار بیدارند چه می کشند! ولی زیاد به حرفش اهمیت نمی دهم و همان کاری را می کنم که برایم آسان تر است.خـــــــــــــــــــواب!

 

بعد از افطار هم که تا چشم به هم می زنم میبینم ساعت ۱۱ شده.آن وقت اگر هوس تنفس اکسیژن کرده باشم چند دقیقه ای می روم بیرون.وگر نه خودم را تا سحر با کتاب و اینترنت و آهنگ و فیلم سرگرم می کنم.

 

۲:

امروز یک درس بزرگ گرفتم٬اینکه هیچ وقت به فکر اصلاح هیچ گروهی حتی خانواده نیافتم.

سحر آمدم و با خودم گفتم یک کار مثبت انجام بدهم.

صدایم را از صدای بقیه بلند تر کردم و گفتم شما یادتون میاد که یه روز غیبت نکرده باشین؟

پدرم گفت:"البته بدون غیبت که چه عرض کنم.آخر بدون غیبت که نمی شود.مثلا دیروز دوستم را دیدم .گفت بچه ام دوبین شده.من هم گفتم حالا اگر شما را دوتا ببیند که اشکالی ندارد ولی اگر احمدی نژاد را دوتا ببیند برای خودش مصیبتی است.اینکه خواهد ترسید٬هیچ.شاید از زندگی کردن هم بیزار شود!!!"

و بعد هم بحث سیاسی شد که ۱۰ ماه دیگر باید او را تحمل کنیم و خدا را شکر تاریخ انتخابات گویا ۲۲خرداد است.گفتم خوب است ٬دوم خرداد پاک می ماند.کم مانده احمدی نژاد دوم خرداد را هم ... کند.

ومن هم بعد از این کلاً بی خیال کار مثبت شدم.البته باید از برادرم هم تشکر کنم که چیزی نگفت.

 

 

نتیجه گیری :

نتیجه گیری اخلاقی:اینکه هیچ وقت به فکر انجام دادن یک کار مثبت نیافتم.هر کس باید فقط به فکر کارهای خودش باشد.

نتیجه گیری سیاسی:هنوز ۱۰ ماه دیگر به دوره دهم انتخابات ریاست جمهوری مانده و اصلا هم بعید نیست احمدی نژاد با این سفر های استانی که رفته و کارهایی که کرده دوباره رای بیاورد.

نتیجه گیری شخصی:بهتر است قدر این لحظات را بیشتر بدانم چون یکی دو هفته ی دیگر به آغاز ترم جدید نمانده و اصلا هم به من ربطی ندارد آنهایی که صبح ها بیدار با گرسنگی شان چه کار می کنند!

 


پ.ن:حرف از سیاست نه شکم گرسنه هاروسیرمی کنه.نه اوضاع مملکت رو بهتر می کنه.منم نمی خواستم دیگه اینجا حرف سیاسی بزنم.اینایی رو هم که گفتم. جزو خاطره بود!

+87/06/21 bagher68 |
جذام.
 

به تحقیق در مورد جذام علاقه مند شده ام٬ اما نمی دانم این علاقه مندی چه

 مدت دوام خواهد داشت.بیماران بیمارستان لیما با محبت و عشق از ما

 خداحافظی کردند و همین ما راتشویق کرد که تحقیقاتمان را در این زمینه ادامه

 دهیم.آن ها به ما چراغ پیک نیکی و صد سول پول دادند که با آن وضعیت بد

اقتصادی شان ٬بسیار هم چشمگیر است.وقت خداحافظی چند نفری اشکشان

در آمده بود.قدردانی آن ها به این خاطر بود که وقتی آن جا بودیم نه دستکش

دست می کردیم ٬نه لباس مخصوص می پوشیدیم.به این خاطر که با آنها هم مثل

 دیگران دست می دادیم ٬به این خاطر که با آنها می نشستیم به گپ زدن ٬به این

خاطر که با آن ها فوتبال بازی می کردیم و این کارها شاید بی اهمیت باشد ٬اما

برای آن ها بسیار مهم بود که با ایشان مثل حیوان رفتار نمی کردیم.

 

خاطرات موتور سیکلت

"ارنستو چه گووارا"

  

+87/06/19 bagher68 |
بعید می دانم
 

آن خدایی که تا به حال شناخته ام ٬ از روح خودش ‌٬ در کالبد ما دمیده باشد !

 

+87/06/18 bagher68 |
آرزومه
 

یه بار‌‌٬فقط یه بار٬اینقدر بهت نزدیک شم تا بتونم با یه نفس عمیـــق

تمام حجم ریه هامو از عطر تَنِت پر کنم. اونوقت اگه مُردم هم خیالی نیست.

 

+87/06/16 bagher68 |
؟؟؟
 

هزار دفعه بهت گفتم وقتی از خواب بیدار می شی تا نیم ساعت هیچ کاری انجام

نده!

نگفتم؟؟؟

 

+87/06/16 bagher68 |
تردید !

تعصب یا جهل ؟

غیرت یا حسادت ؟

 
پ ن:
این موارد دو مقوله ی کاملا جدا از هم اند.
سئوال من این است:
 آیا می شود معنای کلمه ی اول را همان معنای کلمه ی دوم بر شمرد؟



+87/06/15 bagher68 |
...
 

- برو

-نه.نمی تونم.تا حالا این کارو انجام ندادم

-اشکال نداره.فقط بار اول سخته.

 

... خر شد و رفت

 

+87/06/11 bagher68 |
ما
 

تو چرا تنهایی؟

تو بیا با من شو.

من وتو ما که شدیم٬

به تو خواهم فهماند٬

که خدا خوش رنگ است.

که زمین٬من٬تو٬ما

که زلال دریا

به خدا خوش رنگ است.

۶/۶/۸۷

 

+87/06/09 bagher68 |
بیداری
 

ما همه آدم ایم ٬ و بهشت ٬ همین زندگی است. و هر کس به اندازه ای که از

 میوه ی آن درخت ممنوع می خورد ٬ خود را بیشتر تبعیدی زمین و غریب زمانه

 می بیند.*

 

و چه خوش گفت رومی:

 

حسرت و زاری که در بیماری است

 وقت بیماری همه بیداری است

 هر که او بیدار تر پر درد تر

 هر که او هشیار تر رخ زرد تر

 پس بدان این اصل را ای اصل جو

 هر که را درد است٬او برده است بو

 

 

*دکتر شریعتی

 

 

+87/06/09 bagher68 |
این ماجرا رو توی وبلاگ شاتوت۲(قندنوشته های یک مشهدی) خوندم.قشنگه!
 

کنار خیابون ایستاده بودم که دیدم یه عقب مانده ذهنی که آب دهنش کش اومده بود و ظاهر نامناسب و کثیفی داشت به هر کسی که میرسه با زبون بی زبونی ازش میخواد دکمه بالای پیراهنش رو ببنده ! اما چون ظاهرخوب و تمیزی نداشت همه ازش اکراه داشتن و فرار میکردن !دو سه تا سرهنگ راهنمایی و رانندگی با چند تا مامور وسط چهار راه ایستاده بودن و داشتند صحبت میکردند ! یکی از اونها معلوم بود نسبت به بقیه از لحاظ درجه ارجحیت داره چون خیلی بهش احترام میذاشتن ! این عقب مونده ذهنی رفت وسط خیابون و به اونها نزدیک شد و از همون سرهنگی که اشاره کردم خواست که دکمه اش رو ببنده ! سرهنگ بیسیم دستش رو به یکی از همکارانش داد و با دقت دگمه پیراهن اون معلول ذهنی رو بست و بعد از پایان کارش وسط خیابان و جلوی اونهمه همکار و مردم به اون عقب مونده ذهنی سلام نظامی داد و ادای احترام کرد ! اون عقب مونده ذهنی که اصلا توقع اینکار رو نداشت خندید و اون هم به روش خودش سلام داد و به طرف پیاده رو اومد … لبخند و احساس غروری که توی چهره اش بود رو هیچوقت فراموش نمیکنم ! بعد از این قضیه با خودم گفتم کاش اسم و مشخصات اون سرهنگ رو یاد داشت میکردم تا با نام بردن ازش تقدیر کنم ! اما احساس کردم اگر فقط بعنوان یک انسان ازش یاد کنم شایسته تر باشه ! این کار جناب سرهنگ باعث شد اشک توی چشمام جمع بشه و امیدوار بشم که هنوز انسانهایی با روح بزرگ وجود دارند ! ….. زنده باشی جناب سرهنگ !

 پ ن :این پست رو قبلا هم گذاشته بودم ولی چون خیلی دوسش داشتم دوباره هم گذاشتم .

 

+87/06/07 bagher68 |
فکر می کنم
 

همچون عقربه ی ثانیه شمار٬به دور خود می چرخم.

باشد که باتری اش تمام شود...

 

+87/06/06 bagher68 |
آری...
 

باید این بار نوشت ، ولی از آخر خط !

 

+87/06/06 bagher68 |
غروبی بود و غمگین آفتابی...

 

...از مراسم سالگرد هجدهمین سال درگذشت مهدی اخوان ثالث

 

 

 

 

ن عزیز٬قبل از گذاشتن این پست اومدم اونجا کامنت بذارم ولی هر چی سعی کردم موفق نشدم! 

 

+87/06/05 bagher68 |
می دانی؟
 

نقاب من تصویر مردی است که می خندد !

 

 

+87/06/01 bagher68 |